خرید بک لینک
سپری شدن روزهای پس از امتحان  بی حوصلگی توام با یاس و ناامیدی گاهی استرس و امیدواری هر از گاهی کتابی خواندن ، بافندگی ، کاری هنری خواب های شبانه بهتر از قبل نشخوار تنقلات (اکثرا از نوع طبیعی)، الانم هویج می خورم  اوضاع و احوالات ما در روزهای پایانی سال است . و برنامه هایی که به مرور باید ا

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 11:51

اندر اتفاقات خوب ماههای پایانی سال این بود که  اوایل بهمن یه نیم سرویس طلا واسم خریدن  شامل یه دستبند ، گردنبند و یه جفت گوشواره منم فرصت طلب یه انگشتر هم باهاش خریدم  و من بعد از سی و شش سال الان گوشواره انداختم با خودم عهد بسته بودم دیگه گوشواره نندازم اما خب پیش اومد که عهدو بشکنم

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 11:51

بعضی وقتا می خوای خودتو با یکی همرنگ کنی تا سر از کارش

در بیاری

ولی خودتم می شی عین اون

به ابتذال کشیده می شی

بعد هم که پشیمان می شی و پشت سرتو نگاه می کنی

می بینی هیچ راه برگشتی برای خودت نذاشتی

خدا به هممون رحم کنه و به راه راست هدایتمون کنه 

که اگه از توجهش بی بهره بمونیم هیچ امیدی به زندگی نیست

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

من درک نمی کنم که در خانواده های چند فرزندی پدر و مادر همه فرزنداشونو اندازه هم دوست داشته باشن اصلا امکان نداره  شاید همشونو دوست داشته باشن  ولی اندازه هم ، ابدا قطعا از میان فرزندان یکی بیشتر از همه مهرش تو دل ننه باباست و خوش به حال اون یک نفر که تو قلبشونه و بدا به حال بقیه که خارج قلبشونن خب  نمی دونم چطور می شه که اینطور می شه ؟ که اگه می دونستم و می تونستم حتما یه کاری می کردم من اون یه نفر باشم من به این لحاظ قلبم یه جوری شده یه جوری مثل شکستن یا چه می دونم غمگینی و تحت فشار بودن یا احساس خفگی  خب بگو غلط کردی ؟ حق دارن یکیو بیشتر دوسش داشته باشن تو طلبکاری ؟ یا مگه دوست داشتنت زوریه  والا ! خدایا بهم سعه صدر بده  از اون سعه صدرایی که به پیامبرت موسی دادیا منم از همونا می خوام که هیچوقت دوست داشتن زوری رو از کسی نخوام . باز دوباره از اون شمارش معکوسای لعنتی افتاده به روزگارم  بشمار سی و چهار  و ....

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

چرا ما هر جایی که بخواییم ثبت نام کنیم باید از دینمون بپرسن ؟ از ثبت نام کنکور بگیییییییر تا ثبت نام در دانشگاهها و حتی زمانی که بخوای از کسی توی دادگاه شکایت نامه ای تنظیم کنی تا ... واقعا چرا ؟  یعنی مثلا اگه یکی دینش مسیحیته یا یهودی با کسی که دینش اسلامه نحوه ارایه خدمات تفاوت خواهد داشت ؟ کلا سوال بزرگیه واسم ؟ جالب اینجاست که این موضوع در هنگام ثبت نام برای هر نوع خدمات در کشورهای غربی مصداق نداره ! این برام عجیبه غریبه یک معمای پیچیییییده ! مهمون ناخوانده تا سه روز دیگه اونم درست وقتی که شمارش معکوس برات شروع شده حس ناخوشایندی می تونه داشته باشه امیدوارم خللی در برنامه فشرده و سرنوشت سازی که دارم ایجاد نشه .

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

این درد عجیب در سمت چپ قفسه سینه و این تپش نامنظم بهر چیست؟

به گمانم قلبم کمی ناآرام هست نیشخند

والا با این روغن پالم و هزار کوفتو زهرمار دیگه ای که گاهی به خوردمون

می دن هر دردو مرضی هم سراغمون بیاد نباید تعجب کرد 

شاید هم حس تلقینی زودگذره 

نمی دونم

بیخیال اصلا !

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

هر زمان که از شهری به شهری دیگه مسافرت کردیم و مهمون اقوامو فامیل شدیم مامان به ما گفت مهمون خر صاحبخونه است یعنی هر چه گفت باید بگی چشم و هیچ چیز زیاده از اون امکاناتی که در اختیارت می ذاره نخوای اما این قضیه برای مهمونای ما همیشه دقیقا برعکسه  مهمون ، خونه ی ما رو مثل خونه خودش می دونه و بر ما سواره البته این خیلی خوبه که مهمونای ما نیازها و خواسته هاشونو بی رودربایستی و تعارف عنوان می کنن اما خب من حرف مادرمو که به یاد می آرم زیاده خواهی های مهمان روی اعصابمه و کلا گمونم  باعث می شه مهمون نواز نباشم درست برعکس پدر و مادر نمی دونم این حالا خوبه یا بده؟!

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

میوه پوست می کنه تا نصفه می خوره بقیشو دست نمی زنه یکی نیست بهش بگه نمی خوای میوه رو تا ته بخوری چرا بازش می کنی که حرووم شه اصلا  نصف دیگه میوه اتو کی خوش داره بخوره اصلا ؟ به قانون لامپ اضافی خاموش اصلا پایبند نیست اگه هزارتا چراغ تو خونه باشه همه رو روشن می ذاره و عمرا اگه دست ببره واسه خاموش کردنش  اگه بخوام با خودش مقایسه کنم وقتی مهمونش بودیم همچین که لامپ وسط هالشونو روشن می ذاشتم جهت کار ضرور ، فرتی خاموشش می کرد که چی ؟ طبقات دیگه از پنجره می بیننت بهانه اش بودا وگرنه می شد پرده ها رو بکشه کسی ما رو نبینه شوهر خدابیامرزش تا وقتی زنده بود چربی و قندش بالا بود همچین که دست می برد یه غذای پرچرب یا شیرینی بخوره داد و هوار این خانم بالا بود که نخور نخور ، نخور نخور ، حالا خودش بعد شوهرش هم چربیش هم قندش بالاست ، دیروز عصر نون خامه ای خریده نشسته با چای می خوره ، چربی و شیرینی و هر کوفت و زهرمار دیگرو می تپونه به خیکش بیچاره شوهرش که یه عمر سرش غر غر نخور نخور کرد دیروز عصر رفته بازار جدید شهر گفته کالای خوبی ندارن هیچی نخریده بعد برگشته خونه می گه فر

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

آخییییییش ! مهمونا بلاخره روز جمعه عصر رفتن تهران از همه بدتر خانم کله گنده بود که وقتی می آد فکر می کنه باید همه فقط در خدمتش باشن از دست نق نقاش روز آخر دیگه هممون به ستوه اومده بودیم  فکر می کنم اگه یه روز بیشتر می موند من با اردنگی بیرونش می انداختم  بس که زیادی غذاها رو پایمال می کرد و حسود بود ولی در کل آدم دلش واسش می سوخت  خیلیم خانم خوبیه فقط من بدم و همه رو بد می بینم والا!  دو تا مهمون دیگمون که روز چهارشنبه سر و کلشون پیدا شد رو بیشتر دوست داشتم اونا به لحاظ ذات و خون از خود ما هستن و اینه که کلا رفتاراشون بهتر از خانم کله گنده است که همه رو به چشم دهاتی می بینه یکیش پسر عمه مامانه و اون یکی هم داییشه موقع صبحانه خوردن بود که پسر عمه از داییه کلی تعریف کرد یکی از تعریفاشم این بود که دایی اگه تو بیابان بمونه عمرا جونشو از دست بده اون راههای زنده موندنو خوب بلده تا جایی که متوجه شدم دایی حتی گواهینامه خلبانی هم داره  زبان انگلیسیش عالیه و کلا هر چیزی که ببینه مشتاق یادگیریه و حتما باید یاد بگیره با سن بالایی که داره هم با کامپیوتر و اینترنت کار

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

خخخخخخب حالا وقتشه که جواب سوال پست قبل رو بدم  شما خوانندگان که هیچکدومتون نتونستید حدس بزنید  دایی جوابش این بود که : یه نایلون می کشم روی چمن یا علف هایی که توی طبیعت روییده بعد یواش یواش قطرات آب روی نایلون به وجود می آد و آب اندک اندک جمع می شه منم باهاش رفع تشنگی می کنم  بعد ازش پرسید اگه آتیش نداشتی چه می کنی؟ جوابش این بود که با ذره بین عینک (البته به شرطی که روز و آفتابی باشه) آتیش مورد نیاز فراهم می شه  دو روز می شه که به طور مداوم بارندگیه و هنوز هم تا این ساعت شب می بارد فردا هم پیش بینی باران و بارشها رو در منطقه داریم    از عجایب بهمن امسال این بود که هفته پیش سر صبح رگبار برف بارید هر چند خواب بودمو ندیدم ولی اونایی که زرنگند و بیدار بودند برف رو به تصویر کشیدند و ما هم به دیدن تصویر رضایت دادیمو دلخوش شدیم . خدایا شکرت ! علیرغم خشکسالی های ماههای قبل بهمن پربارشی داشتیم  زمین سیراب شده ، بهاری سر سبز خواهیم داشت   علف و سبزی های محلی می روید ما می چینیم و می خوریم و از کرختی و بی حالی زمستونی خلاص می شیم  بیا

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

استرس بی جا دلشوره بیخود شش سال ، تکرار مکرر و درجا زدن و نتیجه دلخواه نگرفتن خستگی و ناامیدی و افسردگی یکی دو ماهه دوباره امیدواری و تلاش باز ناامیدی  دوباره امیدواری باز ناامیدی . . . . . دیگه نمی دونم اگه نشه باز اون چیزی که می خوام چطور سرمو بلند کنم  درسته زندگی به آخر نمی رسه درسته آسمون به زمین نمی آد درسته آخر راه نیست  اما من دیگه تحملم کمه  خیلی خیلی کم اونموقع باید زمین دهنشو وا کنه فقط من یکیو ببلعه هیچی یادم نیست ! خدایا مرا اینبار دریاب اگر صلاح دانستی 

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

دو روزی سفرکی داشتم  جهت انجام کارام باید تاکسی می گرفتم کلا راننده تاکسیا عجیب دل پری دارن از وضعیتی که داریم از وضع بد مالیشون  از دخلشون به خرجشون نرسیدن از شرمندگی پیش زن و بچه  از عدم قدرت خرید در روزهای پایانی سال کافیه جهت شروع درد دلاشون فقط یه کلمه بگی کلی برات جمله سازی می کنن خیلی دل آدم از حرفاشون به درد می آد  ولی متاسفانه هیچ کار بزرگی از دست من و ما برنمی آد که بشه زندگی این قشر رو متحول کرد مقصر کیست؟ من؟  ما ؟ آنها؟ از چاله به چاه افتادن ! چاره ای نیست وقتی قدر عافیت را ندانستند روزهای خوش آن بود که بگذشت ! خود کرده را تدبیر نیست! خودم کردم که لعنت بر خودم باد  همین !

برچسب: نویسنده: حمید میرزاپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33

صفحه بندی